چت روم
کلمات کليدي


درباره ما


<-BlogAuthor->
با سلام.به وبسایت خودتون خوش اومدین.بنده سبحان بدیعی هنرجوی سال دوم رشته کامپیوتر هستم و در هنرستان حرفه ای ((عسگری))استان آذربایجان غربی در حال تحصیل ام و همواره سعی میکنم که این سایت رو به آخرین مطالب علمی دنیا آپدیت کنم و بیشتر مطالب در علوم سخت افزاری و نرم افزاری کامپیوتر متمرکز بشه.ممنونم واسه حمایت های تمام عزیزان از جمله دبیران هنرستان، هم کلاسی ها و شما وبگردان محترم. Hey. Welcome to your website. Servant Sobhan badie second-year student in the School of Computer Science and am a professional ((Askari)) West Azarbaijan studying and I always try to update this website with the latest scientific world. and most of the content was focused on hardware and software. thank you for all the support for my loved ones, including school teachers, classmates and respected your browser.
ايميل : ss.badie@yahoo.com



  • تاريخ ارسال : جمعه 29 دی 1391, 15:56
  • دسته بندي : [Post_Cat_Title]
  • نويسنده : kavosh91

  دکتر ایرج حیدری فوق تخصص غدد، می گوید در ده سال اخیر رشد قد ایرانی‌ها متوقف شده است و ایرانیها نسبت به 50 سال قبل کوتاه تر شده اند در حالی که ژاپنی ها نسبت به 50 سال قبل بلند تر شده اند . وی بیش از هر چیز بر عوامل اجتماعی و بهداشتی به عنوان دلیل این مشکل تاکید کرده است...

در ادامه مطلب

ادامه مطلب
  • تاريخ ارسال : پنج‌شنبه 28 دی 1391, 23:13
  • دسته بندي : [Post_Cat_Title]
  • نويسنده : kavosh91

 گر پوستتان چرب  است ، روزی یک بار به آرامی پوست خود را با صابون غیر معطر (ترجیحاً صابون های آنتی باكتریال) بشویید. به این ترتیب كه صورت خود را از كف بپوشانید و ماساژ دهید تا صابون در منافذ پوست نفوذ كند و چربی های تجمع یافته و آلودگی ها را از بین ببرد. پوست خود را ماساژ دهید. ماساژ باعث تخلیه چربی پوست می شود و از تجمع آن جلوگیری می كند. علاوه بر این ، ماساژ دادن جریان خون را در پوست بهبود می بخشد......

در ادامه مطلب

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
  • تاريخ ارسال : پنج‌شنبه 28 دی 1391, 23:07
  • دسته بندي : [Post_Cat_Title]
  • نويسنده : kavosh91
کامپوتر رو روشن میکنی..
صبر می کنی ویندوز بالا بیاد..
یه قلوب از چاییتو میخوری..
کلیک می کنی رو مای کامپیوتر..
میری تو درایو إف...
یه سیگار روشن می کنی...
میری تو مای پیکچر..
یه پُکــــ سنگین ...
دنبال یه فایل قدیمی می گردی..
یه پُکـــ سنگین دیگه..
پیداش می کنی،بازش می کنی..
یه پُکـــ دیگه..
عکسا رو نگاه می کنی...یه لبخند میزنی به خاطراتی که زنده شدن و دارن جلوت راه میرن..
میرسی به یه عکس... این عکس یه اشکالی داره...
یه پُکــ سنگین.. نه دو تا پُکـــــ سنگیـــن...
نمی خوای قبول کنی...
جای یکی تو زندگیت خالیه...
دقیقا همونی که توی عکس خودشو انداخته تو بغلت...
محو عکسی.. کم کم داغی سیگار دستتو میسوزونه...
به خودت میای.. سیگارو تو جاسیگاری خاموش می کنی...
کامپوتر رو خاموش می کنی...
خودتو پرت میکنی روی تخت
چشاتو می بندی و زیر لب میگی:

"لعنتی! ارزشش رو داشتی؟؟؟؟!!!!


montakhab13_095.jpg


  • تاريخ ارسال : پنج‌شنبه 28 دی 1391, 23:07
  • دسته بندي : [Post_Cat_Title]
  • نويسنده : kavosh91

داشت موزیک گوش میداد سیگارو برداشت روشن کرد رفت کنار پنجره کام میگرفت و به آسمون نگاه میکرد


یه شب سرد و آروم پنجره ی نیمه باز دود سیگار صدای آهنگی که پراز خاطره بود

...


سیگارش تموم شد پنجره رو بست که هوای اتاق سرد نشه رفت تو تختش گوشی موبایل و برداشت شروع

کرد به نوشتن اس ام اس
salam divune khabi ya b
idar?

manke aslan khabam nemibare daram oun ahang ghashangaro

goosh midam hamunike hamishe 2taeii mikhundim

.emshab yadet raft sms shabbekheyr bedia yeki talabe man

.kho0o0o0o0b bekhabi eshgham ...

مثل همیشه میخواست مسیج و بفرسته واسه عشقش

ولی یهو یادش اومد که اون ۴ مآه پیــــــش ازدواج

کرده...


چشاش پر اشک شد و بغض کرد گوشی از دستش افتاد


موزیک تموم شد صورتشو گذاشت رو بالشو بی صدا گریه کرد

:|

دست خودش نیست آخه 3 سال باهم بودن و یه دنیا خاطره

و روزای تلخ و شیرین که تو ۴ مآه فراموش

نمیشه

خیلی سختــــه ....


 
  • تاريخ ارسال : پنج‌شنبه 28 دی 1391, 23:07
  • دسته بندي : [Post_Cat_Title]
  • نويسنده : kavosh91










  • تاريخ ارسال : پنج‌شنبه 28 دی 1391, 23:07
  • دسته بندي : [Post_Cat_Title]
  • نويسنده : kavosh91

 دانشمندی يکی را گفت : چرا تحصيل علم نمی کنی؟

آن شخص گفت : آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام.

دانشمند از او پرسيد که: خلاصه علم چيست؟

     پنج چيز است :

       اول : آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگويم.

       دوم : آنکه تا حلال منتهی نشود، دست به حرام دراز نکنم.

       سوم : آنکه تا از تفتيش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوی عيب مردم نپردازم.

      چهارم : آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق احتياج نبرم.

      پنجم : آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کيد شيطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم.

  • تاريخ ارسال : پنج‌شنبه 28 دی 1391, 23:07
  • دسته بندي : [Post_Cat_Title]
  • نويسنده : kavosh91

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاد و به یکی از فروشگاههای بزرگ که همه چیز برای فروش دارند در ایالت کالیفرنیا رفت.

مدیر فروشگاه به او گفت: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کنی و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم می گیریم.

در پایان اولین روزکاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چقدر فروش داشته است؟

پسر پاسخ داد که یک فروش.

مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟

بی تجربه ترین متقاضیان کار در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز را در کارنامه عملکرد خود دارند.

حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟

پسر گفت: 5/134999 دلار.

مدیر تقریبا فریاد کشید: 5/134999 دلار؟

مگه چی فروختی؟

پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری4 بلبرینگه.

بعد پرسیدم کجا می روید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی.

من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا می تواند این قایق را بکشد؟

گفت: هوندا سیویک. پس من هم یک بلیزیر 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.

مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزیر فروختی؟

پسر به آرامی گفت:

نه، او فقط آمده بود سوال کند می تواند از کرم های باغچه اش به عنوان طعمه برای ماهیگیری استفاده کند...

  • تاريخ ارسال : پنج‌شنبه 28 دی 1391, 23:07
  • دسته بندي : [Post_Cat_Title]
  • نويسنده : kavosh91

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هربار به فرشتگان اینگونه می گفت:

          "می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنودو

            یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد..."

وسرانجام روزی گنجشک روی شاخهه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

          "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست"

گنجشک به خدا گفت :

          لانه کوچکی داشتم , آرامگاه خستگی ام , سرپناه بی کسی ام بود ,

          طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تورا گرفته بودم ؟

خدا گفت :

          ماری در راه لانه ات بود , تو خواب بودی , باد را گفتم لانه ات را واژگون کند

          آنگاه تو از کمین مار پرگشودی !!!

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:

         چه بسیار بلاها از تو به واسطه محبتم دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام برخواستی.

  • تاريخ ارسال : پنج‌شنبه 28 دی 1391, 23:07
  • دسته بندي : [Post_Cat_Title]
  • نويسنده : kavosh91

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد.

او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه ای در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد.

در یک بخش ماهی بزرگی قرار داد و در بخش دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ماهی بزرگتر بود.

ماهی کوچک،  تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به او غذای دیگری نمی داد.

او برای شکار ماهی کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد، ولی هربار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد می کرد،

همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد...

پس از مدتی ماهی بزرگ، از حمله و یورش به ماهی کوچک دست برداشت.

او باور کرده بود که رفتن به آن سوی آکواریوم و شکار ماهی کوچک، امری محال و غیرممکن است.

در پایان دانشمند، شیشه وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت.

ولی دیگر هیچگاه ماهی بزرگ به ماهی کوچک حمله نکرد و به آنسوی آکواریوم نیز نرفت.

دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری ساخته بود که از دیوار واقعی سخت تر و بلندتر می نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود.

باوری از جنس محدودیت! باوری به وجود دیواری بلند و غیرقابل عبور! باوری از ناتوانی خویش!

" لطفا دیوارهای شیشه ای اطراف خود را که ناشی از باورهای غلط است، بشکنید..."

(برگرفته از کتاب "تو تویی؟")

  • تاريخ ارسال : پنج‌شنبه 28 دی 1391, 23:07
  • دسته بندي : [Post_Cat_Title]
  • نويسنده : kavosh91

 

عکس های بیشتر در ادامه مطلب ...

 

تبليغات

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران