تاريخ ارسال : پنجشنبه 28 دی 1391, 23:07
دسته بندي : [Post_Cat_Title]
نويسنده : kavosh91روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هربار به فرشتگان اینگونه می گفت:
"می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنودو
یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد..."
وسرانجام روزی گنجشک روی شاخهه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست"
گنجشک به خدا گفت :
لانه کوچکی داشتم , آرامگاه خستگی ام , سرپناه بی کسی ام بود ,
طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تورا گرفته بودم ؟
خدا گفت :
ماری در راه لانه ات بود , تو خواب بودی , باد را گفتم لانه ات را واژگون کند
آنگاه تو از کمین مار پرگشودی !!!
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت:
چه بسیار بلاها از تو به واسطه محبتم دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام برخواستی.